دیشب بعد کلی وقت رفتیم پارک و تو چمن ها نشستیم .
از لحظه ای که نشستیم یه پسر حدودا 2 و نیم ساله از خانواده کناری هی میاومد دخترک یک و نیم ساله ی مارو مثلا ناز میکرد ! یه جوری نازش میکرد که هی نزدیک بود بیفته و از اون طرف هم هی دایی اون پسر داد میزد برو برو نازش کن !! چند بار من چیزی نگفتم یه بارش نزدیک خودم بود جوری سر دخترم رو فشار داد که من اون حالت بده شدم ! دستشو گرفتم کشیدم بچه افتاد . یک صدم ثانیه مونده بود که بلند شم حرکت کنم برای نابوددد کردن داییه پسره ...
تقریبا دور و بری های من میدونن که من عصبانیت بدی دارم و حتی اینو میگم که من توی درگیری ها بیشتر از خودم میترسم تا از طرف مقابل . یعنی بیشتر میترسم که کاری دست ِ طرف بدم . برای همینه بیشتر از درگیری دوری میکنم تا جایی که بشه .

ولی من حتی وقتی دخترم به بچه ی دیگه ای که اونجا بود بادمجانی که دستش بود تعارف کرد و اون نگرفت بازم دخترم دورش گشت که بگیره ازش ولی نگرفت نزدیک بود بلند شم یه .... ! هر چند وقتی ازش نگرفت هم با خوش اخلاقی همیشگیش خندید اومد طرف ما .
خواستم به خودم بگم :
بابا اینقدر بچه عزیزه که حتی نمیتونی ببینی کسی بهش اخم کنه
پس این باباهای یمنی چطور نعش ِ فرزندان ِ شیرینشان رو در بغل میگیرند و روی خرابه های خانه شان مینشینند ؟ یعنی کودکان آنها عزیز نیستند؟ یا اصلا میبینند که فرزندشان زنده زنده از گرسنگی میمیره.
انگار کل یوم عاشورا یعنی همین ...
قتل کودک 6 ماهه در آغوش پدر .
کودکی که چند روز از تشنگی ...
یا امام زمان (عج) ...
حال ِ من حال ِ یتیمیست که هنگام دعا
به فراز ِ به ابی انت و امی برسد
واقعا این حالو دارم ، از این غریب تر هم نمیتونم تصور کنم .
پ ن :
همین الان که دارم اینو مینویسم تلفن مغازه زنگ میخوره ، نیمه ی من ، همسرمه .
میگه گوشی رو میدم به دخترمون.
میگم : سلام بابایی ، جووونم ؟
میگه: دوووووستات ( یعنی شب بریم پارک جایی که بچه ها هستن)
مگم : پارک
میگه : تاب تاب ( تاب بازی کنم )
من گریه ام میگیره ...
آقا گفت : به زودی عربستان به دست مجاهدان اسلام خواهد افتاد
انشالله چشم من به دیدار آقا امام زمان (عج) روشن شود
توی فقر ، مریضی ، جنگ یا هر درد دیگه ای بمیرم گلایه ای نیست
ولی خداوکیلی من اگه فرج رو نبینم بمیرم ، اون دنیا مدعی هستم و شاکی .